قهرمان ميرزا عين السلطنه

6839

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

اما زنش مسلمان است ، محرمانه روضه‌خوان مىآورد . رضا لختى « 1 » يادت رفته با يك دستت گوشت مىگرفتى با دست ديگرت نان و سبزى را توى بغلت مىگذاشتى ، توى فلان خانه ، فلان قهوه‌خانه شب را صبح [ مىكردى ] ، امروز پارك به آن قشنگى دارى ، مبل ، اسباب ، اتومبيل ، كالسكه . آن‌وقت ريشش را گرفته رو به ديوار كرد [ گفت ] در آينه‌هاى پنج ذرعى ريش و سبيل تاب مىدهى . خانم به آن خوبى . . . و چندين كرور پول دارى ، باز از خدا راضى نيستى . سه ماه است پدر مردم را بيرون آورده‌اى . بابيها را سر كار آورده [ اى ] ، چه و براى چه ، من مىخواهم شاه شوم . رضا كچل تو را چه به شاهى . كم‌كم مردم جمع شدند و پيرمرد معلوم شد قباله كهنهء مردم است . تا آقا كاظم خواهش كرد بساط موعظهء خود را جاى ديگر پهن كند و رفت ( مغازهء على محمد و آقا كاظم درب دخولش باز بود ) . ازدحام بىسابقه من چنين ازدحامى ، چنين جمعيتى ، چنين احساساتى تا امروز عمرم نديده بودم ، مگر در تشييع جنازهء ناصر الدين شاه . اما آن ساكن بود ، اين متحرك . يك سر جمعيت به مجلس رسيده بود ، يك سر آن از مسجد شاه خارج نشده بود ، اما همه ساكت همه آرام . در عاشورا ، در سيزده عيد ، در ورود شاه هيچ هيچ اين ازدحام نشده بود . مىتوان گفت اولين جمعيت كثيرى بود كه عمر طهران نظير آن را نديده بود . اعضا وزارت خارجه در ميدان توپخانه كه جمعيت موج مىزد جمعى از اعضاء وزارت خارجه و معارف ملاقات شدند . افخم جلو رفت ( آشنا بود ) به شوخى گفت جمهورى مىخواهيد ؟ كاغذ مهر مىكنيد ؟ يك‌مرتبه دستها را به ريش و چانهء خود برده يعنى موقع حرف نيست . يك نفرى از اجزاء وزارت خارجه كه اديب و فاضل است ، كتب اخلاقى مدارس را نوشته زبانش قدرى مىگيرد آمد جلو گفت مجازات همهء اينها اين است يكى يكى زير اسم خود بنويسند گه خورديم و چاپ كنند . اما ، اما چه امائى ، ملت چسو است ، ريقو است .

--> ( 1 ) - سردار سپه .